«هنر سنگر» (Trench Art) به اشیایی گفته میشود که در دل جنگ و با مواد در دسترس ساخته میشوند. سربازان در جنگ جهانی اول پوکهی فشنگها را با چکشکاری و حکاکی به گلدانهای فلزی کوچک تبدیل میکردند تا گلهای خشک را در آن بگذارند. در جنگ جهانی دوم نیز پوکههای سرگردان روی زمین را میکوبیدند و از آنها حلقههای نامزدی میساختند -حلقههایی که معلوم نبود متعلق به انگشت چه کسی است. بسیاری از این اشیاء با گذر زمان پوسیده یا از بین رفتهاند.
امروز نمونههایی از این زیورآلات و گلدانها در وبسایتهایی مانند ایبِی (eBay) خریدوفروش میشوند. با این حال، اصطلاح «هنر سنگر» فقط به اشیاء ساخت سربازان اطلاق نمیگردد. غیرنظامیان هم، همزمان با بمبارانها و افزایش تلفات، برای کنار آمدن با اضطراب ناشی از جنگ دست به خلق و تولید اشیاء میزنند. گروه سومی نیز وجود دارد: اسیران، گروگانها و بازداشتشدگانی که در دوران حبسشان چیزی میسازند. تعداد این سازندگان هر روز بیشتر میشود. اشیاء تازه به اشیاء قدیمی اضافه میشوند. گاهی کسی تکهای از یک کار کهنه را برمیدارد و آن را به چیزی جدید وصل میکند. در ویرانیهای پیشرو، انسان باز هم از آوارها اشیاء جدیدی خواهد ساخت و با رزین اپوکسی آنها را به هم خواهند چسباند.
دامنهی مفهوم «ترنچ آرت» در دوران پس از جنگ نیز قابل پیگیری است؛ زمانی که سربازان ضایعات و ابزارهای جنگی را برای استفاده خود یا همرزمانشان دوباره استفاده میکنند. برای مثال، قنداق یک تفنگ ساخت چکسلواکی پس از دههی ۱۹۵۰ به گونهای تغییر داده شده بود که بتوان در آن تقویم متعلق به سال ۱۹۷۳ و یک خودکار را جای داد. روی این قنداق به گفتهی فروشنده آن در وبسایت اتسی (Etsy) نوشتهای عبری حک شده که از فردی به نام «شامای» (Shamai) بابت دوران خدمتش در سال ۱۹۵۹ تشکر میکند. آیا شامای این شیء را هر روز لمس میکرد؟ و حالا که دیگر کاربردی ندارد، آیا نگهداشتن آن بیشتر به مثابه بایگانی است یا همچون نمادی از گذشتهی از دست رفته؟ نمیتوان به این پرسش پاسخی دقیق داد. انسان و شیء هر دو در مهِ خاطرههای پس از جنگ معلق ماندهاند. اکنون این شیء در یک فروشگاه آنلاین دستدوم در اسرائیل عرضه شده، اما به نظر میرسد هیچکس -نه ملیگراها، نه سربازان، نه مجموعهداران و نه حتی وسواسیها و نه کسانی که تمایلات عجیب دارند- خواهان آن نیستند.
با وجود اینکه ترنچآرت ارزش اقتصادی چندانی ندارد، ارزش احساسی و نمادین آن بهعنوان یک شیء وطنپرستانه همچنان مفروض است. انتظار میرود مخاطب به سربازی که ناگهان به صنعتگر یا هنرمند بدل شده، با همدلی برخورد کند؛ کسی که در آثارش بار سنگین تجربهی کشتار دیگران و بهای شخصی آن را انعکاس میدهد. با این حال چون آن سرباز در چشم دیگران یک تروریست و در نگاه مادرش یک قهرمان است، ایدئولوژیهای متضاد سعی میکنند این پیامها را «تفسیر» یا «کنترل» کنند، با این نگاه که گویی این آثار قادرند زخمهای حاصل از جنگ را التیام بخشند.
1. انگشتِ وسطِ خاکریز فولدا
Fulda Gap Middle Finger
یک زیرسیگاری چوبی به شکل دست انسان، از پایه تا نوک انگشت وسطش یازده اینچ ارتفاع دارد. هر انگشت بین دو تا دو و نیم اینچ ضخامت دارد و کف دست، که نقش ظرف زیرسیگاری را بازی میکند، جای چندین سیگار سوخته را نشان میدهد. دست چه کسی سوخته است؟ چه کسی فرسوده شده؟ و این انگشت وسط به سمت کیست؟ یک سرنخ روی مچ دست حک شده است: «خاکریز فولدا در آلمان 1967-1970».
احتمالاً این شیء در پادگان داونز (Downs Barracks) در پایگاه نظامی آمریکا در فولدای آلمان ساخته شده است. سازندهی آن لذا عضوی از لشکر سوارهنظام اسب سیاه آمریکا (US Blackhorse Regiment)، معروف به ۱۱مین لشکر سوارهنظام زرهی بوده که پیش از استقرار در این منطقه از جنگ سرد در جنگ ویتنام شرکت داشت. سربازان در اینجا بمبهای هستهای کوچک و قابل حملی را جابهجا میکردند، که هرگز مورد استفاده قرار نگرفت؛ زمان سپری میشد، پرندگان نادر-مانند توکای پهلو سرخ ، گیلانشاهها و سنگ چشمها- پدیدار شدند و همه با دقت به پیامهای رمزگذاریشده و آواز پرندگان گوش فرا میدادند، آماده برای لحظهای که ممکن بود فرمان نهایی شلیک صادر شود. این شرایط روحی و روانی، بستر شکلگیری زیرسیگاری انگشتِ وسطِ خاکریز فولدا را فراهم کرد.
یک شوخی رایج میان سربازان این منطقه این بود: «سرت را بین پاهایت بگذار و غزل خداحافظی رو بخوان»[1] این طنز به لحظهی کوتاه و غیرقابل تصور انفجار اتمی اشاره دارد، زمانی که بدن سرباز بهطور غریزی فرصتی برای تجربه آزادی و واکنشِ کاملاً بیقید و شرط را پیدا میکند. نمادهای جنسی غیرمولد در این شوخی کلامی و چوبی، مسکن نهایی است.
پس از پایان دوران نظام وظیفه، زیرسیگاری که همیشه انگشت وسط را نشان میدهد، تبدیل به عضوی جانبی و مصنوعی برای سرباز شد، بهگونهای که میتوانست خشم، بیپناهی و سرخوردگی او را بیان کند. اما این انگشت به سمت چه کسی یا چه چیزی اشاره رفته است؟ چه کسی -دشمن، فرماندهان، یا خود سرباز- مخاطب آن است؟ آیا سرباز احساس شکست یا تحقیر میکند و تنها راه تسکین این احساس، ابراز فیزیکی آن است؟ برای سرباز-کندهکارِ ناشناس، تجربهی جنگ سرد و جنگ واقعی در هم آمیخته شده؛ خستگی و خاطرات گذشته درهمتنیده بودند؛ میدان جنگ و سنگر یکی شده بود. به هر ترتیب، این شیء برای فروش عرضه شد.
اگر این زیرسیگاری در ویترین یک موزه قرار میگرفت، تمام کاستیهایش بهعنوان یک اثر هنری آشکار میشد. اما اگر یک مجموعهدار خصوصی هنگام یک استراحت کوتاه -یک نفس عمیق و آرامشبخش در میان آشوبی بیوقفه- سیگار خود را در این زیرسیگاری خاموش کند شیء دوباره معنا مییابد. او با هر لحظهای که در حال گذر است -با سوختن تدریجی ته سیگار و انعکاس نور در دود- متوجه میشود که او نیز گوش به زنگ یک جنگ سرد جدید است. آیا آن جنگ آغاز شده است؟ آیا اشیاء قادرند بازگویش کنند؟ و من سر خود را بین پاهایم میگذارم...
2. سایه مرگ
Umbra Mortis
روانکاوان یا هنردرمانگران ممکن است بگویند «هنر سنگر» رد سایهای که از بدن و روان نیمهفعال بازمانده پدیدار میشود، را جذب میکند. بدون این ساخت و پرداختهای تراپیوتیک، سایهای از مرگ هم از آناتومی معلول و هم از روح زخمی بر جای میماند. اگر چیزی مانع آن نشود، این سایه به بازماندگان میچسبد و آنها را در چرخهای از حالتهای تشنجی و فروپاشیده نگه میدارد. برای آنکه ویرانی جسمانی سرباز متوقف شود، چنین سایهای و احساس ناشی از آن باید در یک ماده جای بگیرد. غیرنظامی یا سرباز باید از طریق پیشهوری یا هنر، با حرکت فیزیکی یا هر شیوهای دیگر، ضربه روحی را به مادهای بیرون از بدنش متصل کند. از این راه، سنگینی خشونتبار شرکت سرباز در جنگ و سهم شخصی او از کشتار، میتواند قاببندی شود، آویزان شود، فروخته شود، هدیه داده شود و سرانجام از او دور گردد. اما آیا سایه مرگ نیز با آن دور خواهد شد؟
چند کسبوکار اینترنتی در اوکراین کلاههای نظامی نقاشیشدهای را برای خریداران خارجی میفرستند. برخی از این کلاهها در حفاریهای دهه ۱۹۵۰ میلادی کشف، اما تازه در سال ۲۰۲۴ رنگآمیزی شدهاند. تصاویر تبلیغاتی و کلیشهای بر روی این کلاههای فلزی نقش شده است: کشتی جنگی، سربازی در میدان نبرد، جنگندهها و پرچمها. این کلاههای نظامی بازمانده از جنگ جهانی دوم بهراحتی قابل احیاء نیستند و حسی که از این اشیاء برمیخیزد بیشتر مسطح و بیروح است تا خونین و وحشتناک.
یک فروشگاه در پلتفرم اتسی به نام «سوونیرز اوکراینین» (Souvenirs Ukrainean)، که برای جنگ اعانه مالی جمع میکند، کلاههای روسی تازه استفادهشده در نبرد دونتسک (Donetsk) را میفروشد. این کلاهها با نقش جمجمه، کلاغ، سلاح و زنانی در استایل موسیقی هِوی متال (Heavy Metal) تزیین شدهاند. اما از میان اینها تنها شانزده عدد به فروش رفته است. آیا برای ما مصرفکنندگان این ارتباط بیش از حد آشکار و مستقیم است؟ اینکه فرآیند کندن لباس از جسد مرده به نقش شدن مرگ بر روی همان پوسته فلزی منجر شود؟ آیا سرانجام به مرز آنچه از جنگ قابل هضم و پذیرش است رسیدهایم؟
فروشگاه اتسی دیگری به نام «ممورابیلیا گلوبال» (Memorabilia Global) نیز کلاههایی از دوران جنگ جهانی دوم میفروشد، اما علاوه بر آن قطعاتی از پهپادهای روسی را هم عرضه میکند. فروشنده این شکلهای انتزاعی را «مجسمه» نامیده، درحالیکه دقیقتر است آنها را اشیاء حاضرآماده (Ready-mades) بنامیم. فروشنده میخواهد این متریال از کشورش خارج شوند و آنها را به آمریکای شمالی ارسال میکند. زبالههای جنگ و بازارهای اینترنتی در هم تنیده شدهاند.
در لویو در اوکراین، یک مغازه کوچک و قدیمی لوازم الکترونیکی دست دوم، برخی «غنایم جنگی» را در فروشگاه آنلاین خود گنجانده است. متن تبلیغاتی در کنار تنها کلاه موجود در دسته «هنر سنگر» چنین است: «این کلاه فوقالعاده زیبا از روی سر یک اشغالگر مرده برداشته شده است. توت سرخ[2] و نشان ملی اوکراین بر روی کلاه نقاشی شده است. کلاه همچنین دو حفره دارد که متعلق به رد گلوله تکتیراندازهاست».
هنر درمانی در اینجا به کدام سو حرکت میکند؟ به سمت کدام قربانی؟ به نظر میرسد که، در عین حال، به سمت هر دو حرکت کرده و از هر دو دور میشود. تزیینات روی کلاه مثل توتهای سرخ و جای دو حفره گلوله از مرزهای بصری پروپاگاندا فراتر میروند؛ متن، تجارت را آغشته به شعری ظالمانه میکند. این شیء، سازندهاش و فروشندهاش نمیخواهند که حفرههای روانی ترمیم شوند. بدون ترمیم شدن، این شیء بار عاطفی خود را حفظ میکند و خشم آنگونه که مقصود است جاری میماند.
3. جنایت جنگی: یک نمونه گِلی
War Crime: A Clay Replica
در سال ۲۰۱۶، دوستی برایم تعریف کرد که معشوقهی وکیلش، برای مصاحبه با جنایتکاران جنگیِ زندانی یکبار به لاهه رفته است. وی وقتی رسیده، سلولها را خالی یافته؛ زیرا زندانیان را به اتاق بازپروری هنری برده بودند. آنجا، همه با دستهای آغشته به گل، از آلت تناسلی خود نسخههایی گِلی میساختند. در پاسخ به این روایت، مجموعهای از نمونههای مشابه را ساختم تا رویکرد سطحی این جنایتکاران جنگی را برای جبران مشارکتشان در طراحی و اجرای نسلکشی نشان دهم. میمسیس از این نوع از «هنر سنگر» هدفش آن بود تا نشان دهد «جبران کردن» اینچنینی کافی نیست. از عاقبت مجسمههای خود بیخبرم و آثار آن جانیان نیز هیچگاه بایگانی یا ثبت نشده است. مجسمههایمان در یک چیز مشترکاند: جملگی گم شدهاند. گرچه بدیهی است که خارج از چارچوبهای رسمی قانون، فروش دستساختهای زندانیان و یادبودهای جنگی دادوستدی در حاشیه، زیرزمینی و پرشتاب است. تمامی مجموعهداران، از میهنپرستان مالیخوییایی گرفته تا شیفتگان تاریخ تا منحرفان بیاخلاق، جملگی به قدرت و نیروی نهفته در شیء ایمان دارند؛ به اینکه شیء تاریخ را در خود حفظ کرده و قادر است نیروها را بسیج کند و حتی به کنش وا دارد. مثل گولم (Golem)، این مجموعهداران در پی ابرابژههایی مملو از احساساند، اما به چه غایت؟ بدون آنکه نیاز به سند و مدرک باشد، میپرسم، آیا ممکن است یکی از آن فالوسهای ناپدیدشده در رکتوم فردی مدفون شده باشد؟ آیا دیگری با بازیگوشی در دهان یک فاشیست مطیع قرار گرفته است؟ آیا فالوسی که تاکنون به حالت انزال درنیامده، در دهان مرد بِتا ذوب میگردد؟
مواجه شدن با «هنر سنگر» یکی از راههایی است که شهروندان میتوانند از طریق آن دریابند تا چه میزان با قاچاقچیان اسلحه، سیاستمداران و ژنرالها درهمتنیده شدهاند. رویکردِ دیگر میتواند آن باشد که یک فضای معمارانه -مانند یک واحد آپارتمانی نوساز- را با دستساختهایی از «هنر سنگر» تزئین کنیم. به فرض، چنین درخواستی اگر اجرایی شود، فاصلهی عاطفی را فرومیپاشد، اما همزمان از شهروندان -برای نمونه شهروندان ایالات متحده- میخواهد تا حدومرز مسئولیت شخصیشان را با مدیریت پسماندهای جنگ خویش مشخص سازند.
تا زمان نگارش این متن یعنی فوریهی 2025، حدود «چهل میلیون تن آوار، شامل بقایای انسانی، آزبست و … مهمات عملنکرده» در غزه انباشت شده است. 69درصد از تسلیحاتی که دولت اسرائیل برای ایجاد این پسماندهای جنگی بهکار برده، منشأیی آمریکایی دارند. حال، ایالات متحده چگونه میتواند 69درصد از این چهل میلیون تن آوار را استخراج کرده و مجدداً در قلمرو خود جذب کند؟ چند واحد اقامتی مثل ایر بی.اِن.بی. (Airbnb) مملو از دستساختهای هنر سنگر برای این حجم از ماده لازم است؟ چه کسی این ملغمه ناپاک و نامقدس را تولید میکند؟ و در نهایت، چه کسی میتواند از دل این آوار، آن شمارِ عظیم انسانهایی را که از حق خاکسپاری محروم شدهاند، جدا سازد و بیرون آورد؟
با این تصور که بدن شهروندان بهمثابه آرشیو یا مخزنی برای نگهداری بخشی از آثار هنر سنگری تولیدشده در دوران جنگ است، امید میرود تا عموم را به سمت یک صلح کارآمد سوق دهیم. چه کسی حاضر است جنگ و پیامدهای خونین آن را از لحاظ مالی تأمین کند، وقتی مجبور شود در خانه خود برای پسماندهای جنگهای گذشته و آینده یک فضای واقعی اختصاص دهد؟ چه کسی حاضر خواهد بود تا چه در فضای معمارانه و چه در جسم خود میزبان این ابژههای پر از درد باشد؟ مجسمههای گلی ساخت جنایتکاران جنگی و این تجربه فکری سادهانگارانه، در زمره امور بیفایده قرار میگیرند شبیه همان کارکردی که «گِرنیکا» بههنگام جنگ دارد. دیگر تصاویر و بازنمایی از کشتار، مردم را به اقدام علیه دولتها وانمیدارد. درعوض در میان بیش از چهل میلیون تن پسماند جنگی، شاید بتوانیم به پایان دیگری برسیم: یک تدفین دسته جمعی در «ترنچ آرت»، مثل کشاورزی که در سیلو خودش دفن و در غلهی خود غرق شد.
4. هسته هلو، یک کندهکاری
The Peach Pit, a Carving
در عمق سنگرهای جنگ داخلی آمریکا، سربازی در حال خوردن هلو است. هسته در سنگرِ دهان او آرام میگیرد، درحالیکه بدنش در میان سنگر دفن شده است. این لحظه هنوز پیش از زمانی است که هسته در جیبش خشک میشود؛ پیش از آن که در زمان آتشبس، دست به کار شود و آن را به مجسمهای کوچک و ظریف تبدیل کند. در جنگ و در عشق، هر دوی هستهها و انسانها دگرگون میشوند. سربازان و جراحان مأمور میشوند جسم دیگران را بشکافند، بتراشند، تکهتکه کنند؛ یا در وقت آرامش، میوهها را بتراشند و به آن شکل دهند. سرباز -که هم هنرمند است، هم عاشق، هم مصرفکننده- مسلماً تنها پس از آن که تمام گوشت هلو را بلعید، به هسته میرسد. آب هلو از چانه و سینهاش فرو میریزد. میوه، خاک و استخوان یکی پس از دیگری در هم میشکنند و شکل خود را از دست میدهند. خون و گل و آبِ میوه در بیشکلی به هم میآمیزند. اما در میان این ویرانی، آنهایی که زنده مانند با نجات هسته، دوباره به این بیشکلی معنا میبخشند.
این هستهی کندهکاریشده، یک اثر هنری است که گاه در دستهی هنر سنگری جای میگیرد. این اثر میتواند از دهانی به دهان دیگر-از سرباز-کندهکار به معشوقهاش- منتقل شود. مانند یک بوسهی مادی یا یک نوازش، این هسته کندهکاریشده از خط محاصره عبور کرده و به دست غیرنظامیان میرسد. گیرنده -معشوقهای که در خانه مانده- تنها کسی است که هسته را میشکافد یا آن مجسمه را در دهان فرو میبرد، و اجازه میدهد تا کندهکاریها به دندانهایش بگیرد، زبانش شیارها و برجستگیهای صیقلی چوب را جستجو کند، تا این جایگزین احساسی و جنسی را بچشد و یا روحی که در بند مانده را آزاد سازد؟
این هسته، بیش از اینکه فقط جایگزینی برای بوسه یا یک تندیس کوچک باشد، حامل بار معنایی عمیقتری است. این شیء کارکرد نان مراسم عشای ربانی (Hostia) در قلمروی غیرمذهبی را پیدا کرده و تبدل جوهری (Transubstantiation)[3] است که بیرون از اقتدار واتیکان رخ میدهد [...]•
منبع
[1] Put your head between your legs and kiss your ass goodbye
در تمرینات پناهگیری در برابر حملات هوایی، به افراد دستور داده میشد که سر خود را بین پاهایشان بگذارند تا از آسیب آوارها در امان بمانند، اما این تدابیر در برابر تابش رادیواکتیو هیچ اثری نداشت. به این خاطر این اصطلاح طنز باب شد.
[2] نماد خون و مقاومت
[3] تبدل جوهری عبارتست از تبدیل و یا دگرگونی یک ذات به ذات دیگر. این اصطلاح منحصراً در مورد آیین «عشاء ربانی» در مسیحیت شاخه کاتولیک بکار میرود آنجا که تبدل جوهری به معنای دگرگونی کامل ذات و حقیقت نان و شراب، به بدن و خون عیسی مسیح است؛ درحالیکه شکل ظاهری نان و شراب بدون تغییر باقی میماند. این عقیده در میان شاخه ارتودوکس مسیحیت نیز رایج است گرچه در این شاخه از اصطلاح (Metousiosis) استفاده میگردد و دیدگاه فلسفی مورد فوقالذکر را در خود جای نمیدهد.